|
|
|
|
چقدر غریبگی سخته توی شهری که خیال می کردی همش آشناست، اما سختر از اون اینه که ، منه غریب ، آشنای تازه مسافران شهر غربت باشم...
تبریک... به همین سادگی....... 7 روز از دی گذشت یک ساله شده دیگه خاطره هام با تو... خط هایی که فقط از تو جون می گرفتن و می گیرن ، حالا دیگه یواش یواش دارن بزرگ و بزرگتر میشن. خط های تو ،راهشون رو، کم کمک پیدا می کنن و می رن تا به انتهای بودن برسن. البته اگه انتهایی باشه دیگر کسی نیست تا به او بگویم... دیگر گوشی نیست که برایش... دیگر چشمی نیست که برایم... اما همچنان دلی هست که بگوید... هنوز باقی است قلم تا بنویسد... و دفترم پر زبرگ سفید برای... روز تو روز رهایی از قفس / شب من شبه وهم یک نفس راه تو رام دستای تو شد/ دست من رام راه تو شد به سر آغاز تو من نگاه نکردم/ توی اون همه ستاره، یکی رو سوا می کردم تو رو تنها می دیدیم ، تنهای تنها/ هنوزم فقط تویی ، یکه و تنها می رسم آخر یه شب به نور و آفتاب/ تو شدی حرف همیشه ام ، یه دل و یه آه نایاب
+ تاریخ چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 1:15
نویسنده پانیذ
|
بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک
شاخه های شسته،باران خورده،پاک آسمان آبی و ابر سپید،برگ های سبز بید عطر نرگس،رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد،خلوت گرم پرستوهای مست نرم نرمک میرسد اینک بهار... خوش به حال روزگار... خوش به حال چشمه ها و دشت ها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب نرم نرمک میرسد اینک بهار... خوش به حال روزگار... ای دل من گرچه در این روزگار جامه رنگین نمی پوشی به کام باده رنگین نمی نوشی به جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از آن می که میباید تهیست ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار نرم نرمک میرسد اینک بهار... خوش به حال روزگار... "گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ" ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ ازما اگر کامی نگیریم از بهار نرم نرمک میرسد اینک بهار... خوش به حال روزگار...
+ تاریخ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 13:31
نویسنده پانیذ
|
سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد
کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجاشد کجای قصه خواهی دید که من از گریه بیزارم که هر شب فرم دستاتو به آغوشم بدهکارم تو با دلتنگی های من تو با این جاده همدستی تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر می بینم یه حسی از تو در من هست که میدونم تورو دارم واسه برگشتنت هر شب درارو باز میزارم
+ تاریخ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 0:41
نویسنده پانیذ
|
میدونی نبودن تو واسه من چقد عذابه میدونی زندگی بی تو واسه من فقط سرابه چرا باز تنهام گذاشتی دل به کی بستی و رفتی تو که باورم نداشتی چرا پس پیمون و بستی اخ که چه حس غریبی از توچشمات میخوندم از همون روزهای اول ولی باز پیشت می موندم خودمو به تو سپردم می مونم تا وقت مُردن هرکجا رفتی عزیزم بدون که واست می مُردم
+ تاریخ یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 3:12
نویسنده پانیذ
|
![]()
یه روز تا شب تو ایوان دلم گرفت بی بارون تو اون شبِ سیاهی به ماه گفتم تو ماهی؟ پرنده ای ندیدم ستاره ای نچید م انگارکه تویِ دنیا فقط منم بریدم هر کی تو بستر خود آهسته آرمیده هر کی تویِ یک اتاق خوابِ طلایی دیده فقط منم که انگار هیشکی منو ند ید ه رنگِ سرد تنهایی رویِ تنم چکیده شبِ سیاه و ماتم همدمِ من بارونه امشب اونم ندیدم شده با کی هم خونه؟
+ تاریخ یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 2:45
نویسنده پانیذ
|
|
|